پسر نابغه ریاضی شهر بود .سال پنجم را با نمرات بیست گذرانده بود و سرگرم امتحانات نهایی ششم. پدر مریض بود و بستری. گرفتار سرطان که آن روزگار درمانی نداشت.تا خبر فوت پدر می رسد مانع رفتن پسر به سر جلسه امتحان می شوند و آن سال نفر اول دبیرستان از امتحانات باز می ماند. چون خدمت سربازی به قرعه معاف اصابت می کند تصمیم به مسافرت خارج و تحصیل در دانشگاه های آنجا می گیرد. برای خرج تحصیل بقدری از پدر مال مانده بود که اضافه نیز بود.کارخانه ای و مغازه ای در بازار اصلی شهر و سه باب خانه. چون با خانواده در میا
جوان هر روز مدتها جلوی آینه می ایستاد و به کم پشت شدن موهای سرش دقت می کرد. مدتا بود که چون از خواب برمی خاست روی بالش موهای ریخته مشاهده می نمود. هر چه دوای سنتی بود از عرقیات و عسل و مالیدنی امتحان نموده و اثری نبخشیده بود. ناچار به تنها دکتر پوست و مو که بتازگی مطب زده بود مراجعه می کند. پزشک نسخه ها می دهد از ویتامین و کرمهای تقویتی و ما الشعیر و... امید به دل جوان باز می گردد و با جدیت تجویز پزشک را مراعات می کند.اما چون پس از مدتی نتیجه ای حاصل نمی شود نزد پزشک رفته و مصرانه دوای قطعی را م
دبیری دبیرستان وفراغت از سی سال خدمت. دیگر حوصله ای برایش باقی نمی گذارد.خرجی مادر و خواهر بعهده اش بود و خرج تحصیل فرزند .پس از بازنشستگی نیز به تدریس آزاد ادامه می داد.در منزل نیز مسئولیت رسیدگی بدرس فرزندان و برادرزادگان به گردنش بود.برادرزاده ای ناقلا و شیطان که به هیچ صراطی مستقیم نبود و برای مرد ی میانسال و خسته سر و کله زدن با او دشوار است. گاهی شیطنت های کودک از حد می گذرد و مرد ناچار تنبیهش را بعهده آموزگار می گذارد. در یادگیری املا کلمات کودک ذله اش میکند تا کلمه باران را یاد بگیرد تا
اولین دانشگاه و روزنامه ایران در ارومیه تاسیس می شود. وجود افراد تحصیل کرده محیطی فراهم می آورد که نسبت به جمعیت کشور از هر جای دیگر بیشتر بود. وفور معلمین باعث می شود که افراد طبقه اشراف فرزندان خود را برای تعلیم علوم جدید و زبان خارجه به معلم خصوصی بسپارند. برای دو فرزند حاج ناظم و پسر یکی از خانهای شهر نیز جهت یادگیری زبان فرانسه و علوم جدید معلمی استخدام می کنند. سه پسر مدتی در کلاس حاضر بودند تا اینکه روزی پسر بزرگ با فرزند خان مشاجره نموده و کار به کتک کاری کشیده و غرورش جریحه دار می شود و
تلالو خوشبختی از همه سو بر خانه می تابید. پسر کارخانه دار شهر با نوه نام آورترین و شریفترین خاندان شهر وصلت نموده بود. دختری تحصیل کرده و مدیر و مدبر و با فضایل عالی. درآمد کارخانه و دارایی دختر عروسی میمونی پدید آورده بود و دست خیر و احسان گشاده ماند. سفره های مهمانی گشوده میشد از این سر تا آن سوی منزل.عروس یکه تاز بود. فرمان می راند و خانه را با خدم و حشم و خیل برادر و خواهر کوچک شوهر می گرداند. وفور نعمت از همه سو خوشی را بارمغان آورده بود و البته پدر شوهری نازنین که قدر عروسش را می دانست و ا
فصل بهار و جفت گیری پرندگان است. لانه های تازه خودنمایی می کنند و هر یک چند جوجه را انتظار میکشند. یکی از بچه های شیطان تخم شاهینی را به چنگ آورده و در لانه کلاغ میگذارد.پس از بدنیا آمدن جوجه ها جوجه غریبه محل تعجب کلاغها میشود. همه گروه بر درختی جمع شده و شور میکنند.یکباره بلند شده و بر کلاغ مادر نگون بخت هجوم آورده و تکه تکه اش می کنند. اهالی شاهد ماجرا بودند.پس از چندی عامل ماجرا دار فانی را وداع میگوید و حکایتش یادگار می ماند. اما باعث عبرت نمی شود.چه پسری دیگرنیز به لانه ها سرک کیده و تخم ه
حکایات منفی از عدم سازگاری دو همسر بسیار تعریف میشود. اما چنانکه دو زن با هم جور شده و محیط آرام و شادابی بوجود آورند و خواهر وار زندگی کنند محل اعجاب است. خانه ایست و تقدیر دو زن را زیر یک سقف آورده.قرار بر تفاهم می گذارند و فرزندان خود را با محبت بزرگ می کنند. هیچگاه فرزندان به اینکه مادرشان کدام است پی نمی برند. هوو با محبت تر از مادر با فرزند رفتار میکند. تا اینکه روزی در مدرسه موقع پر کردن پرسش نامه ای نام مادر را پسر به اشتباه می نویسد.آموزگار در کنترل متوجه گردیده و پسر را فرا می خواند. پ
پیر خردمند روستا در اوان جوانی با کسب و کار و تجارت اعتباری بهم زده و مورد وثوق تجار بود. بعد از ازدواج ماه عسل را راهی کربلا میشوند و چند ماهی مجاور و با خرید کلی جواهرات و لوازم زندگی بازمی گردند. اما زندگیشان مواجه میشود با بلوای جیلولوق و دربدری شان.تجارتخانه و مال و دارایی شان در شهر به چپاول میرود و خود آواره دیار دیگر. دو برادر مرد در دفاع از شهر کشته میشوند و خاطری تیره و تار از زندگی در ذهنش نقش میبندد.گوشه عزلت را میگزیند و به این محیط دور از دسترس پناه میآورد.با ثروت همسرش باغاتی خرید
در اوان مواجهه مردم با رادیو ماجراهای فراوان روی داده.از قبیل روبرگرداندن زنان از رادیو که نامحرم است ویا کاوش دل و روده دستگاه برای یافتن اجنه و اعلان اینجا تهران است همواره محل تعجب بود. حال شنیدنی است که برای اولین بار خانواده ای رادیو خریده و کنارش به تماشا می نشینند و باجناق محترم نیز دعوت می شود. چون دستگاه را روشن می کنند صدای آواز بلند می شود. باجناق می گوید خاموش کنید بماند وقتی مهمان داشتیم روشن کنید که آوازش تمام نشود!
مرد پس از سالها ریاست شرکت نفت در جنوب کشور اقامت در خارج را برمیگزیند و برای تربیت فرزندان راهی لندن میشود. حقوق بازنشستگی و مستغلات برایش زندگی راحتی فراهم میکند. افراد فامیل نیز هر از گاهی سر زده و یاد زادبوم را زنده نگاه میدارند. روزی خبر میرسد که شوهر خواهر برای معالجه در راه لندن است و چند روزی مهمانش. شوهر خواهر تاجر موفقی است و سنتی. مرد سنگ تمام میگذارد و برای پذیرایی آماده میشود.هر آنچه مربوط به ایران است فراهم میکند .از برنج ایرانی و زعفران و گوشت و تدارک وسیع میبیند. با اینسور و سات
امر سرمایه گذاری نیاز به آینده نگری دارد و بینشی وسیع. چشم اندازهای وسیع و آتی را باید در نظر داشت و سرمایه را به بهره وری مناسب رهبری نمود. فرزندان خان پس از طی مدارج ترقی اجتماعی سرمایه خود را بر احیای زمینهای اجدادی می گذارند.در این راه بدون دوراندیشی و تامل در روابط اجتماعی جدید تنها به ندای درون رفتار کرده و طریق پدران را ادامه میدهند. اما دهقانان هوشیار پی به امید نبستن به این ولایت برده و زمینهای بی حاصل و خشک را به بهای مناسب به خانزاده ها فروخته و در اطراف شهر زمینهای آباد و حاصل خیز می
زن اهل خیرالعمل است و خود را وقف کار نیک نموده. گره از کار مردم میگشاید.وامهای نزول را با پرداخت قرض الحسنه تعدیل میکند.جهازیه برای نوعروسان تهیه میکند و برای جوانان سرمایه کار وام میدهد. بچه هایش سر و سامان گرفته و همه بلطف خدا موفقند و زن ومرد نیز سرشان را با امور خیر مشغول کرده اند.هم ثواب آخرت میبرند و هم لحظات را شیرین میکنند. رفت و آمد زن دایم به مجالس ذکر و دعا و قرآن در ذهنش جامعه ای پاک تداعی نموده که خالی از اغیار است و فریب و نیرنگ نمیشناسد. روزی طبق معمول سوار تاکسی میشود تا به مجلس
استغاثه بود کارش.امید از همه کس بریده . حقش به ناروا تباه شده.سرمایه ای که در جوانی با زحمت بدست آورده بود و نزد کسانش امانت بود به دیگران بخشیده شده بود. نه سندی بود نه نوشته ای. کسانش که حبر داشتند از ماجرا در گذر سالیان فوت کردند.خود سالیان چند در غربت اسیر. با تقلای بسیار پس از هجده سال توانست برگردد. هنوز اوراق شناسایی نداشت .ماهها زمان برد و ادارات مختلف. اما باید از جایی شروع میکرد.بدون سرمایه. بدون امید به کسانی که حال با سرمایه او به جایی رسیده و او دستش به جایی بند نبود.و حتی اگر سخنی
جوان نازنینی بود.بسیار آرام و با طمانینه. پس از بیماری سختی که در نوجوانی عارضش شده و از چنگال مرگ دوباره به زندگی بازگشته بود با آرامش و خونسردی رفتار می نمود. در گفتار و رفتار نیز همواره بسیار مودب بود. روزی با یکی از اقوام برخورد میکند. پس از اظهار ارادت معمول از مرد تقاضایی میکند. با خواهش بسیار و اینکه باعث زحمت نباشد می خواهد که خواسته اش را برآورد.مرد قبول میکند.جوان دوباره با خواهش بسیار و امتنان می خواهد که مرد خواسته اش را برآورد. چند بار این عمل تکرار میشود. مرد با تلاش بسیار وقار خود
جوان به مدیریت اداره ای در یکی از شهر ها منصوب شده بود. خانواده معتبر و تحصیلات عالی و مطالعات شخصی جامعیتی پدید آورده بود که در بیشتر مسایل صاحب نظر بود و طرف مشورت قرار میگرفت. چون مشکلی روی مینمود مشاورت با او را غنیمت شمرده و نظرش را عمل مینمودند. در آن اوقات انتخابات مجلس فرمایشی بود و گاه فردی بدون اینکه مطلع باشد به نمایندگی برگزیده می شد. باری قرعه فال بنام چوبدار شهر افتاده و به فرمانداری می خوانندش. مرد بیسواد و بی اطلاع از علم سیاست را تبریکها گفته و کاغذ نمایندگی و بلیت را دستش داده
ابتدای ورود اتومبیل به ایران است و هنوز کمتر کسی از نزدیک رویت کرده و یا سوار شده. پیرمرد هر از گاهی توصیف این چهارچرخه عجیب را از زبان دیگران میشنود . موجودی که دود سیاهی از خود بیرون می دهد و با سر و صدا راه می رود. مرد تصورات عجیبی نزد خود دارد. بخصوص سوخت ماشین برایش لاینحل است. روزی خبر از ورود کامیونی می دهند. مرد عزم جزم نموده سر از کار آن در آورد. یک دسته بزرگ علوفه آماده کرده و براه می افتد. ابتدا ماشین را معاینه کرده سپس بسته علوفه را به جلوی ماشین بسته و کنار راننده سوار میشود. راننده
چند وقتی بود عده ای پیله ور غریبه آمده و اجناس فروشی را به بهای ارزان عرضه می کردند. از جمله خرماي مرغوب را بسيار ارزانتر از شهر بهفروش مي رساندند. و از آنجا که جنس را باید از شهر تهیه نمود این محل تعجب بود.اما کسی از کارشان سر در نمی آورد. هر چه سوال پیچ می نمودند به جوابی نمی رسیدند و راز ماجرا همچنان سر به مهر بود. تا اینکه یکی از اهالی از بالای تپه مشرف به جاده صحنه ای را مشاهده می کند.چند جوان با تعقیب کامیون حامل خرما در لحظه مناسب جعبه ها را از بالای کامیون به پایین انداخته و بعد به سراغش
ملای مکتب دار سخت گیر بود .چوب و فلک همیشه به راه.کوچکترین خطا تنبیه سختی در پی داشت. شاگردان درسی را باید حاضر می کردند .بازیگوشی و دشواری درس مجال نداد. با اندیشیدن به عاقبت کار و فلک شدن نقشه ای کشیدند. صبح ملا زودتر به مکتب می آمد. شاگردان یکی یکی وارد شدند و با تعجب به صورت مکتب دار خیره شدند و از زردی صورت و بیماری معلم شان سخن گفتند و با قسم امر را مشتبه کردند. معلم تا چند روز بستری می شود تا مرض خیالی اش بهبود یابد و بچه های شیطان و بازیگوش پس از عیادت بیمار با خیال آسوده پی تفریح خود می
مرتع غصبی بود و مال صغیر. نماز خواندن در این زمین باطل و به تجربه رسیده بود که عواقب سهمگینی در پی دارد. چوپانان از نماز خواندن در آن زمین جلوگیری میکردند تا همچنان به غصب خود ادامه دهند. شبی شیخی در راه مانده از آسیب باران و طوفان پناه به چادر شبانان می آورد. در ابتدا متذکر میشوند که نماز اینجا جایز نیست. شیخ وقعی نمی نهد و تا چوپانان از چادر خارج می شوند به نماز می ایستد. یکباره غوغایی بلند می شود که گرگ به گله افتاده. یکی با عصبانیت به شیخ می تازد و شیخ چون هوا را پس می بیند دعایی می خواند که
پير مرد بتازگي محصولش را فروخته و از شهر ساعتي خريده بود. ساعتهاي جيبي سنگين و نقشدار. طرز خواندن ساعت را نمي دانست و فقط با شمارش مي توانست به نتيجه برسد. اهالی که ید طولایی در دست انداختن داشتند مدام با پرسش از وقت مزاحمش می شدند. مرد با حوصله ساعت را از جیب اش درآورده و اعداد ما بین عقربه دقیقه شمار و ساعت شمار را شمرده و جواب میداد مثلا عقربه کوچک ۴ تا مانده و بزرگ دو تا . و این یعنی ۸:۱۰و یا ۷:۵۰ و بعد ساعت را در قابش گذاشته و دوباره داخل جیب و زنجیر را سنجاق میکرد. این اعمال باعث تفریح می
جوان را وادار به تحصیل کرده بودند. سن بالا و مشغله زندگی فرصتی برای درس خواندن باقی نمی گذاشت.با نذر و نیاز بالاخره کارنامه قبولی ششم ابتدایی را با ده ناپلئونی گرفته و خانواده را سرافراز می نماید. جشنی میگیرند و سور حسابی و کارنامه را قاب کرده و بر دیوار آویزان میکنند. کم کم توجه بچه ها به این شیئ عجیب آویخته بر دیوار جلب میشود و خواص عجیبش که مورد احترام و توجه بزرگان است. روزی که خانه خلوت میشود قاب را پایین آورده و به معاینه می پردازند و چون چیزی از کاغذ بروز نمی نماید در نهایت ریز ریز کرده و
گورستان محیط رعب آوری بود.یک سمت در محاصره درختان بلند تبریزی و سمت دیگر منتهی به غسالخانه و قناتش. پیچش باد در میان درختان و سایه های پدید آمده و سنگ قبرهای نامتوازن محیط خوفناکی بوجود آورده بود. جوانان برای اثبات جرات و شجاعت خود بر روی شبانه میخ کوبیدن بر گوری شرط بندی میکردند. روزی جوانی شرط میبندد شبانه میخ را بر گور جد خود کوبیده و صبح نشان دهدو شب لباس بلند مرسوم را پوشیده و بآرامی وارد گورستان میشود. در آن محیط تاریک و ترسناک بزحمت گور مورد نظر را می یابد. مشاهده محیط و صداهای درهم و بر