این وبلاگ، امروز به پایان رسید!
سلام
شاید این نوشته، اولین نوشتهیی است که در این وبلاگ با نام مقدس سلام آغاز میشود. یقیناً آخرین نوشته نیز خواهد بود. سلام امروز من، که با همهی ارادت و ادب تقدیم میکنم، پایانی است بر 4 سال نوشتنم در این خانهی مجازی، و آغازی بر یک تکامل و بلوغ فکری، که امروز در حال تجربه کردنش هستم. تکاملی که یقین دارم متفاوت از پختگی و بالندگی است. دگرگونی غریبی که حضرت مولانا آن را "سوختن" مینامد.
یقین بدانید نوجوانی که از 14 سالگی وبلاگنویسی را شروع میکند و همهی زندگیاش را با دنیای سایبر گره میزند، همهی احساسات و افکار و عقایدش را بدون هیچ پالایش یا سانسور، روی کاغذ میآورد و در میان طیفی از مخاطبان که مشخص نیست چه کسانی هستند پخش میکند، پر از اشتباه و قصور خواهد بود. من از 14 سالگی وبلاگ نوشتم، و در طول مدتی که ایمان امروز خانهی اینترنتیام بود، لحظههای تلخ و شیرین فراوانی را تجربه کردم.
قصد نوشتن یک نامهی خداحافظی پراشک و آه را ندارم، اما امروز با تک تک سلولهای بدنم، این بیت جاودانه را احساس میکنم: حاصل عمرم سه سخن بیش نیست/// خام بدم، پخته شدم، سوختم توقف من در مراحل خامی و پختگی، طولانی و چشمگیر نبود و همین هم باعث میشد تا در یکی دو سال، هزاران تناقض و تضاد در سطر به سطر جملاتم ببینید...، با این اوصاف اما امروز سوختگی را آشکارا لمس میکنم... مطمئنم که این سوختگی، نشان فرهیختگی و دانایی نیست، اما هرچه که هست، یک تغییر غریب و غیرقابل توصیف است که از درون، مرا دگرگون کرده.
بگذریم. چند روز پیش خبر رسید که مادر یکی از همکلاسیها به رحمت خدا رفته و دار فانی را وداع گفته... ساعتهاست که به این ماجرا فکر میکنم. مرگ چه قدر نزدیک است. در یک قدمی، یا شاید هم کنارمان نشسته و با ترحم و دلسوزی، به حال نزار ما نگاه میکند. و من، امروز، با چشم خود میبینم که چه فرصتهای اندکی داریم.
انشاءا... که پروردگار جهانیان از سر لطف، رحمت، غفران و محبت بیکرانش، همهی رفتگان را بیامرزد و از سر تقصیرات و گناهانشان بگذرد. با این حال، ما که هنوز زندهایم و در دار ابتلا، لحظه به لحظه در معرض لغزش و گناهیم، بیش از هر کس و هر چیز، به نظر عنایت، لطف و بخشش پروردگار نیازمند و محتاجیم.
روزنامهنگار بودن و زبان منتقد داشتن، یعنی به دهان شیر وارد شدن. امروز که خوب نگاه میکنم، خودم را در انتهای غار دهان شیر میبینم، که فرو بردن آب دهانی نیاز است تا من نیز بلعیده شوم!! در مدتی که در این وبلاگ نوشتم، به یقین، دیده و نادیده، افراد زیادی را رنجاندم و باعث کدورتشان شدم. به حق و به ناحق، انتقاد کردم، با تندی نوشتم و دلهایی را شکستم. شاید هم کسانی بودهاند که من نادیده آنها را محکوم کردم، بدون اینکه آنها حتی حاضر باشند تا از خود دفاع کنند. نمیدانم، از وزیر و مدیر و رییس جمهور و...
در این مدتی که از فلان مسوول و فلان مدیر و فلان رویه و فلان تصمیم انتقاد میکردم، هیچ وقت به فکرم نمیرسید که بهتر است اول به وجود سر تا پا اشتباه و تقصیر خودم نگاهی بیندازم، بعد...
اگر مسلمانید و سجادهتان همیشه به عطر گلاب و سیب معطر است، از خدایتان بخواهید این بندهی حقیر و ناچیز را عفو کند و از سر تقصیراتش بگذرد. اگر از آنهایی بودهاید که نیش قلم بیتجربه و ناآگاه من شما را مکدر کرده، خاضعانه میخواهم که مرا ببخشید و بدانید نوشتههای یک نوجوان 15 - 16 ساله، همیشه از سر عقل و عدل و انصاف نیست. اگر ...
پایان این وبلاگ، به معنای شروع فصل جدیدی از فعالیتهای علمی و فرهنگیام خواهد بود، که چاپ سومین کتابم در چند ماه آینده، یکی از آنهاست. از این پس، تنها وبلاگ انگلیسیام را به روز خواهم کرد و در نشریات خواهم نوشت. اگر اهل مطالعهی مجلات داخلی و خارجی باشید، خواهید دانست که در کدام نشریات و کدام کشورها مینویسم.
این وبلاگ، یکی از تعلقات دنیاییام بود که 4 سال او را پروراندم و تعظیم کردم. امروز میخواهم به کناریاش بیندازم و بدانم که وقتی "عجل" فرا رسید، تو دیگر فرصت جبران نخواهی داشت...
بگذارید طول و تفصیلش ندهم. همین بس که از همهی دوستان و یاران، بزرگواران، اصحاب رسانه، خبرنگاران، مقامات، مسوولان و منتقدینی که در این مدت با نگاهها و بازدیدها، لینک دادنها و کلماتشان "ایمان امروز" را بر پای نگاه داشتند، تشکر کنم و آرزوی بهروزی و دانایی. تعداد یاران این خانه آنقدر فراوان هست که نام بردن همهی آنها، مثنوی هفتاد من کاغذ بطلبد...
والسلام
سید ایمان (کوروش) ضیابری دوشنبه، چهارم آذرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی