برگرفته از سایت شیرزنان (الهه حبیبی)
......
......
لیلا اسفندیاری، یکی از قهرمانان کوهنوردی ایران، 38 ساله، مجرد و زیست‌شناس است. او که از 30 سالگی کوه‌نوردی را آغاز کرده، اکنون پس از گذشت 3 ماه از فتح قله‌ی نانگاپاربات در فکر صعود به یکی دیگر از قله‌های هیمالیا به نام لیلاپیک است. لیلا با هدف شکستن مرزهای آنچه برای یک زن ممکن است، تا به حال دو غار از دشوارترین غارهای دنیا را با موفقیت پیموده و صعود زمستانی دماوند را از 3 مسیر مختلف به انجام رسانده است. دیواره‌ی علم‌کوه را صعود کرده و صعود یخچال دره‌‌ی یخار که از بزرگترین یخچالهای ایران است را با موفقیت به پایان رسانده است. جالب اینجاست که لیلا، اولین زنی است که غار پراو، دیواره‌ی علم‌کوه و دره‌ی یخار را پیموده و همه‌ی اینها به دلیل سختی راه و فنی بودن آنهاست.
" از سال 79 در حد رفتن به توچال و پلنگ‌چال بودم. دوستی به نام پروانه دنیوی در پلنگ‌چال پیدا کردم که عضو باشگاه دماوند بود و به من گفت وقتی می‌توانی اینقدر خوب صعود کنی، عضو این باشگاه شو. من توانم خیلی خوب بود اما دانش نداشتم. عضو باشگاه شدم و از 79 تا 80 یک سری کوه‌های اطراف تهران مثل برج و خولنو را صعود کردم اما این صعودها فنی نبود. در عید سال 80، 5 قله از قله ‌های کرمان را صعود کردم. با همان گروه، کلی از قله های آذربایجان مثل سهند و سبلان را صعود کردم. اما اینها همه در حد کوهنوردی بود و کوهنوردی فنی نبود. سال 81 با بچه‌های فنی بیشتر آشنا شدم و کم‌کم گرایشم رفت به سمت کار فنی. سنگ‌نوردی، غارنوردی که اول غارنوردی‌های معمولی بود بعد شد فنی. غارنوردی را از کاظم فریدیان یاد گرفتم. بعد از صعودهای بسیاری که باهم داشتیم، شدیم هم طناب. دیوار علم کوه را با هم صعود کردیم و خیلی از دیواره‌های ایران، غار پرو و دره‌ی یخار را باهم رفتیم."
در 23 سالگی از خانوداه‌ام جدا شدم
حتما نوجوانی او با دیگران تفاوت زیادی داشته که حالا این لیلایی شده که می‌بینیم. وگرنه چطور ممکن است زنی این چنین پیشرو، از خانواده‌ای که هیچ‌کدام اهل چنین کارهایی نبوده‌اند، بیرون آمده باشد. اما بر خلاف تصور ما خودش چیز دیگری می‌گوید:" اتفاقا من اصلا کودکی خوبی نداشتم به خاطر اینکه پدرم شدیدا آدم متعصبی بود...". همین پدر متعصب زندگی لیلا را دگرگون می‌کند. لیلا در جوانی و در سن 23 سالگی تصمیم می‌گیرد به دلیل سخت‌گیری‌های پدر از خانواده‌اش جدا شود و تنها زندگی کند. لیسانس میکروبیولوپی دارد و فکر می‌کند که می‌تواند از پس مخارج زندگی اش بر بیاید. می‌گوید:" هیچ کس در این کار با من موافق نبود و خانواده ام مرا به خاطر این کار ترک کرد اما من دوست داشتم که خودم باشم و برای خودم زندگی کنم. این پدرم بود که همیشه برایم تصمیم می‌گرفت. اولین خانه‌ای که اجاره کردم شش متر بود. نه حمام داشت و نه آشپزخانه و این برای دختری که در خانواده‌ای با وضع مالی خوب بزرگ شده بود، خیلی سخت و غیرقابل تحمل بود."
لیلا به یاد می آورد که آن روزها دختر خیلی خجالتی و بی‌زبانی بوده و این کار را هم تحت تاثیر دو دوست دانشجویش انجام داده بود. او می‌گوید: "وقتی برای دانشگاه انتخاب رشته‌ می‌کردم، پرستاری را دوست داشتم به خاطر فعالیت زیادی که دارد و بعد هم وکالت. اما عملا پدرم انتخاب کرد که من چه رشته ای را بخوانم. گفت میکروبیولوژی خوب است چون می‌روی در آزمایشگاه و کسی با تو کاری ندارد! اما برای اینکه وکیل شوی باید خیلی الپره باشی. "
الپره یعنی چی؟ "یعنی خیلی پررو باشی."
به هر حال این عمل من یعنی جدایی از خانه یک اعتراض بود که چرا همیشه بایستی پدرم به من دستور بدهد که چکار کنم؟ من یک آدم هستم و باید برای زندگی آینده‌ام تصمیم بگیرم. همیشه نمی‌توانم اجازه بدهم پدرم برای من تصمیم بگیرد." او مخارج خودش را از راه تدریس تامین می‌کند و بعدها موفق می‌شود شغل مناسب تری را در کارخانه‌ی دستمال کاغذی چشمک پیدا کند. بعد از آن شغلی را در بیمارستان آبان به دست می‌آورد و تا سال گذشته به صورت مستمر و منظم هر روز صبح تا عصر به سر کار می‌رفته است.
"من سال گذشته در مهر ماه این برنامه را با مشورت کاظم انتخاب کردم. قبل از آن، من برای یک برنامه‌ به سوچی در روسیه رفته بودم و می‌خواستم عمیق‌ترین غار دنیا را بروم. منتها از آنجایی که ایرانی هستیم، پلیس روسیه اجازه نداد که ما وارد آبخازیا شویم. من وقتی برگشتم ایران؛ خیلی افسرده شدم. برای مبارزه با این افسردگی‌، نانگاپاربات را پیشنهاد دادم، کتابش را خواندم و با کاظم و کسانی که این قله را صعود کرده بودند مشورت کردم. با توجه به اینکه این قله‌ی سختی است و احتمال مرگ خیلی زیاد است، در نهایت تصمیم گرفتم. فکر کنید تا قبل از ما چیزی حدود 250 نفر به این قله صعود کرده بودند که حدود 70 نفر مرده بودند. من برنامه را اعلام کردم و برای اینکه تمریناتم را شروع کنم، 15 آبان 86 از کارم استعفا دادم. تقریبا هر 5 روز هفته برنامه داشتیم."
لیلا آرزوی همیشگی‌اش را برآورده کرد. اینکه به سرکار نرود و بتواند به طور حرفه ای روزانه 7 ساعت تمرین داشته باشد. "در تمام دورانی که هم کار می‌کردم و هم کوهنوردی، صبح ساعت 5 از خواب بلند می‌شدم و 6 از خانه می‌رفتم بیرون و باید در بیمارستان ساعت 7 کارت می‌زدم. تا ساعت 3 بیمارستان بودم و بعد از 3 با آن تن و روح خسته تازه می‌رفتم استخر برای تمرین یا سالن سنگ و یا بدن‌سازی. 5 شنبه ها با کوله می‌رفتم بیمارستان چون مثلا قرار بود عصر همان روز برویم تبریز که جمعه قله ای را صعود کنیم. و شنبه ها هم با همان اوضاع کثیف و عرق برمی‌گشتم سر کارم و ظهر، بعد از سه روز رفت و آمد تازه می رسیدم که دو ساعت استراحت کنم. هفت‌ سال به همین ترتیب گذشت."
من اسپانسری پیدا کرده بودم که تمام هزینه‌هایم را می‌داد. وقتی ما یک تیم شدیم تمام پول را در اختیار گروه قرار دادم.
سه بار تا پای مرگ رفتم
هر چند بدن لیلا برای چنین صعودی کاملا آماده بود اما این چیزی از خطرات و ماجراهایی که یک کوه 8000 متری در هیمالیا می‌تواند داشته باشد، کم نمی‌کند. لیلا می‌گوید: "سه بار تا پای مرگ رفتم. اولی‌، زمانی بود که هنگام بالا رفتن سنگ بزرگی با سرعت بسیار زیاد از نوک دماغم گذشت و محکم روی ران ام فرود آمد. دو روز در کمپ خوابیده بودم تا بهتر شوم. تمام رانم خون مرده شده بود و من تقریبا فلج شده بودم. اگر کمی آن‌طرف تر افتاده بود، توی سرم می‌خورد. یک بار دیگر هم زمانی بود که با بارانی از سنگ‌های ریز و درشت مواجه شدیم. چاره ای نداشتیم. آنجا بود که فکر کردم این بار دیگر حتما می‌میریم اما این یک شانس بزرگ بود که هیچ کدام از سنگ‌ها به ما برخورد نکرد. بار دیگر هم، از زور خستگی طوری روی زمین نشستم که چیزی حدود 100 متر سقوط کردم. خیلی وحشتناک بود اما توانستم خودم را نگه دارم."
دوست داشتم بمیرم و پایین نیایم
لیلا در جواب این سوالم که در مرگ سامان چه کسی مقصر بود، می‌گوید:" ببنید کسی مقصر نبود. هر بدنی یک سقفی دارد. کسی می تواند به ارتفاعات خیلی زیاد برود و خسته نشود و کسی هم نمی‌تواند. سامان تا روزی که صعود می‌کردیم، وقتی برنامه مان دو یا سه روزه بود، مثلا می‌رفتیم تا کمپ یک یا کمپ دو و برمی‌گشتیم، خیلی عالی بود چون برنامه نهایتا دو یا سه روز بود. 5 روز در بیس کمپ استراحت می‌کردیم و دوباره راه می‌افتادیم. ولی وقتی به برنامه‌ی 4، 5 روزه رسیدیم بدنش خودش را نشان داد. از همه عقب می‌افتاد. سامان تا روزهای قبل اش جلوتر ازهمه حرکت می‌کرد و مسیر باز می‌کرد یا طناب را از زیر برف بیرون می‌کشید. خیلی فعال بود. تا ساعت 6 صبح که رسیدیم به جایی برای استراحت. باز هم می‌گفت حالم خوب است.
سامان خیلی آدم نگویی بود. اسهال گرفته بود و نمی‌گفت. اینها همه احتیاج به درمان دارد و اگر درمان نکند بدنش ضعیف می‌شود. ساعت 10 صبح بهش گفتیم دیگر باید برگردد. می گفت صعود این قله برای من خیلی مهم است. اگر صعود می‌کرد هر چقدر ارتفاع بیشتر می‌شد برای خودش بدتر می‌شد و برای ما هم مشکل ایجاد می‌کرد. بهترین راه این بود که برمی‌گشت چون هم ساعت ساعت خوبی بود. 10 صبح، زیر آفتاب و یک مسیر نرمال و برف‌مالی شده. انقدر مسیر خوب بود که طناب ثابت هم کشیده نشده بود. نیاز نداشت که کسی با او برگردد پایین. حتا بچه ها بهش ‌گفتند با تو بر می‌گردیم پایین اما قبول نکرد. البته حق هم داشت. 400 متر بیشتر با قله فاصله نداشتیم. 50 روز برای رسیدن به این قله تلاش کرده بود. به ما قول داد که بر می‌گردد پایین و ما به راهمان ادامه دادیم. اما او برنگشت.
از بیس کمپ او را می دیدند. گفتند سامان یک کمی فرود داشت و وقتی که بارش قطع شد دوباره شروع کرد به صعود. پیش خودش تصور کرده که هوای خراب همین‌قدر بوده و من امکان این را دارم که امشب اینجا استراحت کنم و فردا قله را صعود کنم. ما قله ر ا صعود کردیم آمدیم پایین. در صد متر ارتفاع، سامان را دیدیم. برایش دست تکان دادیم و او با دو دستش برای ما دست تکان داد و به ما تبریک گفت: ماشاالله. در مسیری که ما مقداری پایین و دوباره بالا می رفتیم دیگر سامان را ندیدیم. تا رسیدیم جایی که سامان ایستاده بود. دیدیم سامان نیست. فکر کردیم برگشته پایین. نگو زمانی که دیده ما دیگر داریم به او می رسیم، رفته خودش را پشت یکی از آن تخته سنگ‌ها قایم کرده که وقتی ما رد شدیم و رفتیم پایین، او بماند و فردا قله را صعود کند. تا آن موقع هم سالم بود. او نباید از دستور ما سرپیچی می‌کرد و بر نمی‌گشت یا حالا که برنگشته بود، از جایش تکان نمی‌خورد و پنهان نمی‌شد.
شب طوفان شد. طوری که ما خودمان تا 5 صبح صبر کردیم. چادر را پیدا نمی‌کردیم. مه بود و ما حتا نورهای چراغ‌مان را به زور می توانستیم ببینیم. خود من در هر 5،6 قدمی که برمی‌داشتم به اندازه‌ی چند دقیقه سرم را روی کلنگم می‌زدم و می‌خوابیدم. تشنگی پدر همه مان را در آورده بود. یک قطره آب نداشتیم و چیزی حدود 20 ساعت بود که غذا نخورده بودیم و غذایمان در حد تنقلات بود. شکلات. چادر را هم پیدا نمی کردیم. در همین شرایط ما وقتی امدیم پایین متوجه شدیم سامان نیست. ولی دیگر امکان نداشت برگردیم بالا. یعنی آن مسیری که ما در دو ساعت آمدیم پایین، 10 ساعت در آن طوفان طول می‌کشید برویم بالا و اگر می‌رفتیم می‌مردیم. حتا کاظم که سر حال تر از همه‌ی ما بود، قطعا می‌مرد. من دوست داشتم بمیرم اما نیایم پایین.
مردن در کوه را ترجیح می‌دهم
من دوست دارم در کوه یا در غار بمیرم. برای خودش ابهتی دارد. من به جایگاه سامان غبطه می‌خورم. چون فکر می‌کنم سامان کجا مرد و من معلوم نیست کجا بمیرم. اصلا از مردن نمی‌ترسم. می‌دانستم که 10 درصد احتمال صعود هست اما من خودم را روی قله می‌دیدم و از صعودم مطمئن بودم. اگر دفتر خاطرات من را بخوانید این را می‌بینید. من واقعا موفق شدم. با اینکه هیچ حامی نداشتم و هیچ کس نبود که از من حمایت کند و به درد دل های من گوش کند. آن موقع‌ها که خسته از کوه می‌آمدم، هیچ کس نبود که من را تر و تازه کند یا یک شامی بگذارد جلویم. من خیلی سخت به جایی که هستم رسیدم اما جایگاه من در اجتماع مشخص نشد. این لیلایی که با این سختی به جایی که می‌خواسته رسیده، می‌تواند الگوی خوبی برای عده‌ای باشد- به هر حال آدم‌های مثل من کم نیستند که دوست دارند خودشان باشند و آزاد زندگی کنند- اما من قهرمانی برای کشورم نشدم. اصلا کسی من را نمی‌شناسد.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////
پی نوشت ١ : بیانیه تیرول به همت آقای صبور و خانم ضابطیان ترجمه شده است . این اثر ارزشمند را حتما بخوانید.
پی نوشت 2 : دست نوشته های سامان نعمتی 1 2 3 4 5 6
پی نوشت 3:
دیدگاه بروس نورمند درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه کریس وارنر درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه رامین شجاعی درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه افشین سردشتی درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه وبلاگنویسان کوهنورد درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه انجمن کوهنوردان ایران درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه نیما ابوکاظمی درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه ذبیح الله حمیدی درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه باشگاه ما درباره حادثه نانگاپاربات
دیدگاه فرشید داودی درباره حادثه نانگاپاربات
.....
.....
جای طرح دیدگاه ها و نظرات بزرگان دیگر عرصه کوهنوردی جدا خالیست. دوستان اگر لینک مرتبطی با دیدگاه ها بود لطفا بگن تا اینجا هم درج بشه. با تشکر
..