در تنهایی انسان
انسانهایی که راههای مختلف زندگی را آزمایش میکنند و به نتیجه نمیرسند، اغلب در خط مذهب، صوفیگری، عرفان، بودیسم، یوگا... و از این دست میافتند. اینها همه دستهاییاند از یک اختاپوس واحد. اگر کسی در راه زندگی به ورشکستهگی برسد، با چسبیدن به "آرامبخش"هایی که ذکر شد به واقع برگهی انحطاط خویش را مهر کرده است.
زندگی گاهی انسان را به تنهایی میکشد. تنهایی دنیاییست که در آن فقط خودت مرد میدانی و بس. گاه تاریک است و اغلب ابری؛ وقتی هم که نوری هست، برای این است که ناظر بودن دیگران با هم باشی. پاسخ کلام در عالم تنهایی چیزی بیش از انعکاس نیست... تاب تنهایی را هر کسی ندارد.
انسان اصولاً نمیتواند تنها بماند. تنهاترین تنهایان باز در خیالش در جستوجوی دیگریست؛ در گفتوگو و همراهی با دیگریست. باز در تلاش آزمودن راهی نو است:
“من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
(اخوان ثالث)
زندگی تنها با عقل و منطق و استدلال خیلی سخت است. شاید هم بشود گفت اینها برای زندگی کافی نیستند. کفایتشان را موقعی میشود سنجید که در عالم تنهایی بود.