سه دختر سه قلو
مرد خسته و کوفته از کار روزانه باز می گردد. روز گرم ودست تنها بودن امانش را بریده بود . منتظر ورود فرزندی بودند و همسرش نمی توانست کمکی در کارهای مزرعه بکند.آن روز نیز چون به منزل می رسد خود به کارهای خانه رسیدگی می کند که فرزندش دق الباب می کند. مرد سراسیمه قابله ای یافته و با دست پا چگی امور را بدست می گیرد.خستگی یک روز پر کار در مزرعه و پس از آن کارهای منزل و بدنبالش بی خوابی تا صبح به شوق فرزندی که برکت به منزلش خواهد آورد فکر و ذهنش را آشفته کرده بود. در این حین با صدای گریه نوزاد ماما نیز به سراغش آمده و ضمن تبریک اضافه شدن یک دختر به جمع خانواده مژدگانی می طلبد. مرد به زحمت در آشفته بازار منزل به جستجو پرداخته و سکه ای یافته و انعام می دهد. و خوشحال از پدر شدن به گوسفندی که باید قربانی کند می اندیشد و اینکه از گله کوچکش کدام را کنار بگذارد که ماما برای دومین بار آمده و خبر دومین دختر را می دهد و مژدگانی می طلبد. مرد یکه ای می خورد . اما در مقابل تقدیر سر تسلیم فرود آورده و اینبار خانه را زیر و رو می کند تا چیزی لایق بیابد که خبر تولد سومین دخترش نیز می رسد. شادمانی تولد سه دختر همزمان و مژدگانی قابل داری که باید بپردازد و گاوی که باید خوب تغذیه شود تا شیر این نوزادان را بدهد و تنها ییش در آن شب هولناک مبدل به خشمی میشود که برای گریز از مهلکه همه را از خود می راند.