تصویر پنج
در کتابفروشی
« آن بسته سیدی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟ »
مجموعهی ششتایی را برایش میآورد. از چشمان مرد برقی میجهد! دست توی جیب میکند و قیمت میپرسد. میشنود شصت دلار! با چابکیای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمیرود، سهتا بیست دلاری تانخورده از کیف میکشد بیرون و میگذارد روی پیشخوان.
مرد چهلساله میزند، با موهای مشکیکردهی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیستسال جوانتر از خودش میگوید: « این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بیدینی یکجور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچوقت هم قرار نیست کهنه بشه !»
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی میزند و کوتاه میگوید: « نه آقا، این حرفها چیه !»
مرد که بیرون میرود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر میکند...
باقی "تصویر"ها: [ + ]