شبنم
من از کجا اومدم؟ اینجا کجاست؟ آیا من همیشه اینجا میمونم؟
نزدیکای صبح از هوای لطیف صبحگاهی، یه شبنم روی برگی تشکیل شد. آروم آروم روی برگ شروع کرد به حرکت. از خودش سوال میپرسید: من از کجا اومدم؟ اینجا کجاست؟ آیا من همیشه اینجا میمونم؟
تا داشت به محیط جدید عادت میکرد، پروانهای زیبا آمد و چند دور در اطراف قطره گشت و زیبایی نور خورشید که توسط قطره به رنگین کمان تبدیل شده بود رو دید و سپس کمی از اون رو نوشید. قطره اول ناراحت شد؛ اما زود از خودش پرسید: شاید من اینجام تا به بقیه کمک کنم؟ یا شاید وظیفه من اینه که زیبایی نور خورشید رو نشون بدم؟
تا قطره داشت به زندگی روی برگ عادت میکرد، بادی وزید و از روی برگ افتاد روی خاک. خیلی ناراحت شد چون دیگه شبنم نبود؛ بلکه با خاک ترکیب شده بود. از خودش پرسید من برای چی توی این قفس خاکی زندانی شدم؟
تو همین فکر بود که درخت سیبی در همون نزدیکی از قطره دعوت کرد تا بره اونجا. قطره آروم آروم تبدیل به سیبی زیبا شد. رهگذری خسته سیب را چید، بویید، بوسید و برای لحظهای، عظمت هستی را درک کرد.خورشید دوباره قطره رو به بالا فرا خوند.
قطره در مسیر برگشت به آسمون (جایی که ازش آمده بود) فهمید که توی این سفر ضمن اینکه با برگ، خاک، پروانه، و درخت زندگی کرد، هم اونا کمکش کردند و هم اون به اونها کمک کرد. عظمت خورشید رو نشون داد و هم خودش و هم بقیه رو با آگاهی عظمت هستی آشنا کرد.