تراژدی
پسر نابغه ریاضی شهر بود .سال پنجم را با نمرات بیست گذرانده بود و سرگرم امتحانات نهایی ششم. پدر مریض بود و بستری. گرفتار سرطان که آن روزگار درمانی نداشت.تا خبر فوت پدر می رسد مانع رفتن پسر به سر جلسه امتحان می شوند و آن سال نفر اول دبیرستان از امتحانات باز می ماند. چون خدمت سربازی به قرعه معاف اصابت می کند تصمیم به مسافرت خارج و تحصیل در دانشگاه های آنجا می گیرد. برای خرج تحصیل بقدری از پدر مال مانده بود که اضافه نیز بود.کارخانه ای و مغازه ای در بازار اصلی شهر و سه باب خانه. چون با خانواده در میان می گذارد و سهم الارثش را می طلبد از خانه می رانندش. ناچار به تهران می آید و شغلی می جوید و این برای پسری نابغه و در نعمت پرورش یافتهسخت بود.اما با اراده موفق می شود. پس از مدتی به خوی جوانی دختری را می پسندد و شیرین و فرهاد دوباره حکایت می شود. خبر به خانواده میرسد و ناپسندشان می آید.قرارها با دختر را بهم میزنند و معافیت پسر را باطل و به بدترین نقطه کشور که تنها قاطر می توانست آنهم در پنج ماه سال سفر کند به سربازی می فرستند. این شکستها روحیه لطیف پسر را یکباره در هم می شکند.دنیا برایش تیره و تار می شود و پر از تزویر و نیرنگ و روابط سست. حقش پایمال شده استعدادش کور شده. عشقش از دست رفته و سرمایه و کارش نیست شده و دستش از همه جا کوتاه. دیگر هیچگاه خبری از او نمی رسد.