بازی خاطرات مرگبار :)
* امروز بعد از ظهر رفته بودم ماموریت. موقع برگشت وقتی زیرپل میرداماد منتظر آژانس بودم یکی از دخترای خوابگاهمون رو دیدم که تقریبا 1 سالی میشد که ندیده بودمش. اولش همش شادی و خنده از دیدن همدیگه بود تا اینکه ازش پرسیدم که چرا اینقدر لاغر شده. اونم شروع کرد به گفتن داستان زندگیش. [...]