سر بی کلاه
جوان هر روز مدتها جلوی آینه می ایستاد و به کم پشت شدن موهای سرش دقت می کرد. مدتا بود که چون از خواب برمی خاست روی بالش موهای ریخته مشاهده می نمود. هر چه دوای سنتی بود از عرقیات و عسل و مالیدنی امتحان نموده و اثری نبخشیده بود. ناچار به تنها دکتر پوست و مو که بتازگی مطب زده بود مراجعه می کند. پزشک نسخه ها می دهد از ویتامین و کرمهای تقویتی و ما الشعیر و... امید به دل جوان باز می گردد و با جدیت تجویز پزشک را مراعات می کند.اما چون پس از مدتی نتیجه ای حاصل نمی شود نزد پزشک رفته و مصرانه دوای قطعی را می طلبد. پزشک با خونسردی سر طاس خود را پیش آورده و می گوید کل اگر طبیب بودی سر خود علاج کردی !