گزارش اولین مصاحبه با مارکوکانفورتولا ،آخرین بازمانده K2
بسیار ناامید و خسته بودم اما قصد نداشتم که از تلاش دست بردارم ....." این عباراتی است که آخرین بازمانده K2 بعد از نجات یافتنش بیان می کند. Marco Confortola از اولین لحظه ای که به قله k2 نزدیک می شد ،احساس خوبی نداشت. او در حالی که از ته دل آه می کشید ،با چشمانی بسته و مملو از خاطره های دردناک می گوید : " گویا روح کوه قصد نداشت که به ما اجازه صعود موفقیت آمیز را بدهد!"
در طول سه روز، تعداد یازده کوهنورد بر روی قله k2 در پاکستان ناپدید شدند.این حادثه بدترین و ناگوارترین تراژدی قله k2 در طول دو دهه گذشته بوده است. مارکو اکنون بر روی صندلی چرخ دار نشسته است چون که پاهایش به قدری ضعیف است که تحمل وزن آنها را ندارند. و انگشتان پاهای او که به دلیل سرمازدگی شدید ،کبود و سیاه شده است در پانسمان و بانداژ است . اما به هر حال او نمی تواند عملیات نجات فوق العاده و باورنکردنی و زندگی دوباره خود را انکار کند! او حداقل سه مرتبه با مرگ دست و پنجه نرم کرده است! و چهار شب سرمای شدید را تا حد منجمد شدن با اکسیژن کم و بدون هیچ ماده غذایی تحمل کرده است....! او بعد از نجات یافتن در اولین مصاحبه روزنامه ای خود می گوید" فقط درد پاهایم خیلی من را اذیت می کند و الا همه چیز خوب است و مشکلی ندارم." " من اکنون در جای ایمنی هستم و دیگر از خطر دور شده ام!" دوستان او می گویند که ضربه و فشار روحی که او در طی این صعود متحمل شده است ،باعث نگرانی آنها است .مارکو که 37 سال سن دارد ،چند روز اخیر را در اسلام آباد در یک وضعیت فوق العاده احساسی و هیجانی گذرانده است. او ناراحتی و خشم خود را به خاطر حادثه ای که رخ داده است ، تخلیه می کند و گاهی نیز برای کاهش درد چند قطره ای اشک می ریزد. در طی مصاحبه با او ،غم و اندوه از دست دادن و مرگ دوستانش به ویژه دوست و یار کوهنورد او به نام Gerard Mcdonnell اهل ایرلند ،به شدت او را تهدید می کند و از پا در می آورد . او به همراه مک دونل با یکدیگر کوه k2 را پیمودند و در ساعت 7 بعد از ظهر در زمان آغاز تاریکی هوا به قله رسیدند. آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند اما برای لذت بردن از این پیروزی زمان کمی داشتند. آنها اکنون فهمیده بودند که یک کوهنرد صربیایی بر روی این کوه جان باخته است و دیگر نگران مفقود شدن خود بودند.
آنها بعد از یک فرود کوتاه تصمیم گرفتند که دیگر ادامه ندهند و شب را اقامت کنند. چرا که ادامه مسیر در تاریکی شب بسیار خطرناک بود. بنابراین مارکو به کمک یک چوب دستی دو گودال کوچک را در زمین حفر می کند تا یک پناهگاه موقتی را برای اقامت در شب ایجاد کند. او می گوید:" به خاطر اینکه Gerard شرایط سختی را می گذراند من یک گودال بزرگ تری را برای او حفر کردم تا اینکه بتواند برای مدت کوتاهی استراحت کند و دراز بکشد. جرالد خیلی سردش بود. من هم همینطور بنابراین به منظور ایجاد گرما و تولید حرارت شروع به لرزیدن و جنب و جوش کردم.من داشتم انرژی خود را از دست می دادم ،اما باید گرم می شدم ....!" آنها بر روی لبه یک دامنه نوک تیز و پر شیب قرار گرفته بودند. او می گوید: " من خیلی حواسم جمع بود که خوابم نبرد ، چرا که امکان افتادن از آنجا و سقوط بسیار زیاد بود."
صبح روز بعد ، آنها دوباره به راه افتادند ،و بعد از کمی به سه کوهنورد از کشور کره جنوبی برخورد کردند که به صورت وارونه آویزان شده بودند و فقط با یک تکه طناب که به مچ هایشان بسته شده بود ،آویزان بودند. دو نفر از آنها از هوش رفته بودند. برای حدود سه ساعت مک دونل و مارکو تلاش کردند که آنها را راست کنند اما بی نتیحه و بیهوده بود . متاًسفانه هر سه نفر آنها جان باختند. در آن لحظات بود که مک دونل "به دلایل عجیبی" شروع به راه رفتن کرد! و این آخرین زمانی بود که مارکو دوست خود را زنده می دید. او در حالیکه کاملا بی رمق شده بود خوابش برد و فقط می توانست با یک صدای مهیب و غرش شوم بیدار شود!" من ناگهان متوجه شدم که یک بهمن در حال ریزش است . بهمن فقط 20 متر از سمت راست با من فاصله داشت .من خود به چشم دیدم که جرالد از کنار من توسط بهمن به پایین کشیده شد!" او در حالی که دوباره با دست جلوی چشمان خود را می گیرد ، این عبارات را بیان می کند. صدای او به لرزه می افتد و از چشمانش اشک جاری می شود. او می گوید : " زمانی که شما بر روی کوه هستید ،دوست پیدا کردن کار ساده ای است ، اما جرالد یک شخصیت ویژه و استثنایی بود." او در حالی که با دست به بالا اشاره می کند،می افزاید : "من عادت کرده بودم و او را عیسی صدا می کردم !" ریش او ،رفتارش و خلاصه همه حرکاتش شبیه به مسیح بود .او همیشه لبخند می زد و واقعاً شبیه به یک گل بود."
او می گوید :" ما هر دو کاملاً آمادگی صعود را داشتیم. ما همه برنامه ریزی ها را کرده بودیم و حتی هوا نیز خوب بود." اما مارکو بعد کاملاً توضیح می دهد که چگونه یعد از نخستین تلفات بر روی تنگراه Bottleneck (یک صخره ای باریک در فاصله کمتر از 1000 پایی قله ) او تنها کسی بوده است که سایرین را با زور به جلو برده است . او می گوید : " در ابتدا هیچ کس مایل نبود که اول بالا رود." " ما برای آن بخش از صعود طناب های خوب و درستی نداشتیم .اما من با فریاد زدن به آنها گفتم که اولین کسی که به قله k2 رسید در ساعت 6 بعدازظهر است ،بنابراین حرکت کنید!"
در تنگراه Bottleneck بود که فاجعه در حین پایین آمدن رخ داد. یک ستون یخی شکسته شد و طناب ها را از هم گسیخت و باعث ایجاد بهمن شد. مارکو خود به یاد می آورد که چگونه مک دونل تحت فشار بهمن تکه تکه شد! او صحنه دلخراشی را که قطعات جدا شده بدن مک دونل به پایین می لغزیدند را با چشم خود مشاهده کرد! او به آرامی می گوید : " بله شرایط خیلی خیلی سخت و بد بود!" کمی بعد از آن یکی از باربرهای نپالی پیدایش شد و اکسیژن را آورد که بسیار مورد استقبال قرار گرفت. مارکو می گوید : " باربر نپالی مرا پیش Wilco و Cass برد." او به 2 کوهنورد هلندی که یک روز قبل از او نجات یافتند اشاره می کند. " زمانی که به سمت پایین حرکت می کردیم ،یک بهمن دیگر به راه افتاد!" " بهمن دو شرپایی را که به ما کمک می کردند ضربه زد.و نیز یک کپسول اکسیژن به شکل آبشار به پایین لغزید و از پشت به سر من اصابت کرد." مارکو سر خود را کمی به جلو می آورد تا اثر کبودی دایره ای شکل را که در پشت جمجمه او ایجاد شده به ما نشان دهد.
در اینجا مارکو دیگر فکر می کرد که قطعاً خواهد مرد. او می گوید : " من داشتم می افتادم " " بهمن داشت من را نیز با خود می برد. اما من خوش شانس بودم . یکی از شرپاها که نام او Pemba بود ،من را از پشت گرفت . او از پشت گردن من را به شدت نگه داشت او جان مرا نجات دد." Pemba از تلو تلو خوردن او به سمت پایین جلوگیری کرد و جان او را نجات داد. هلی کوپتر ارتش پاکستان که برای نجات او اعزام شده بود ،فقط تا یک ارتفاعی می توانست بالا رود و او می بایست یک شب دیگر را نیز تحمل می کرد تا اینکه سرانجام در روز دوشنبه به بیمارستان منتقل شد. او می گوید " من ناامید و خسته بودم ،اما قصد نداشتم تا از تلاش دست بردارم . هدف من این بود که به پایین بیایم حتی اگر مجبور می شدم تمام راه را تا اسلام آباد پیاده بیایم!!!"
منبع : آژانس سرزمین خورشید http://sunlandtours.ir