عروس خوشبخت
تلالو خوشبختی از همه سو بر خانه می تابید. پسر کارخانه دار شهر با نوه نام آورترین و شریفترین خاندان شهر وصلت نموده بود. دختری تحصیل کرده و مدیر و مدبر و با فضایل عالی. درآمد کارخانه و دارایی دختر عروسی میمونی پدید آورده بود و دست خیر و احسان گشاده ماند. سفره های مهمانی گشوده میشد از این سر تا آن سوی منزل.عروس یکه تاز بود. فرمان می راند و خانه را با خدم و حشم و خیل برادر و خواهر کوچک شوهر می گرداند. وفور نعمت از همه سو خوشی را بارمغان آورده بود و البته پدر شوهری نازنین که قدر عروسش را می دانست و احترامش می کرد. صبح عروس سفارش خرید منزل می داد .قبل از ظهر بارها بود که در حیاط خالی می شد. بجای یک گونی برنج چند گونی برنج خریده میشد و بجای دو کیلو میوه یک جعبه میوه .یک هندوانه کفاف محبت را نمی داد و پنج تا فرستاده میشد و زردچوبه و زعفران کیلویی خریدهمی شد. محبت پدر شوهر نسبت به عروسش اینگونه ابراز می شد. کافی بود عروس چیزی بخواهد آنگاه مغازه اش را حاضر می کردند.