روز پدر مبارک
پیر خردمند روستا در اوان جوانی با کسب و کار و تجارت اعتباری بهم زده و مورد وثوق تجار بود. بعد از ازدواج ماه عسل را راهی کربلا میشوند و چند ماهی مجاور و با خرید کلی جواهرات و لوازم زندگی بازمی گردند. اما زندگیشان مواجه میشود با بلوای جیلولوق و دربدری شان.تجارتخانه و مال و دارایی شان در شهر به چپاول میرود و خود آواره دیار دیگر. دو برادر مرد در دفاع از شهر کشته میشوند و خاطری تیره و تار از زندگی در ذهنش نقش میبندد.گوشه عزلت را میگزیند و به این محیط دور از دسترس پناه میآورد.با ثروت همسرش باغاتی خریده و به آبادانی میپردازد و یکسره تجارت و دنیا را به کنار می نهد.با خویی آرام سر در ذکر و دعا فرو میبرد. هبچگاه عصبانی نمیشود.بطوریکه چون کودکش چراغی را واژگون میکند مرد متوجه نمیشود و از ذکر دست برنمی دارد تا اینکه همسرش رسیده و آتش را خاموش میکند و مرد تا آنگاه متوجه نبوده که نصف زیرانداز سوخته. همواره با طمانینه و آرامش رفتار کردن خلق و خویش بود و محل مراجعه مردم برای رفع و رجوع حاجاتشان.بین مردم حکم میراند و قضاوت میکرد و نزاعها را فرو می نشاند.حرفش حکم بود و مورد اتفاق.با تدبیر نیکو عالمان بزرگ را فرا میخواند و مدرسه تاسیس میکند و محیطی دوستدار عتم بوجود می آورد.پس از عمری خدمت خلق چون از زیارت گور پدر برمی گردد در بین راه دل طاقت نیاورده و دار فانی را وداع می گویند. بعد از وفاتش آنچه در افواه می ماند سه خصلتش بود.یک هیچگاه قسم نمی خورد و این در محیطی که تکیه کلام و آغاز سخن مردمانش با قسم است محل اعجاب است. دوم فقیر و غنی چون مهمانش می شدند فرقی نمیکرد ابتدا بایستی خرده ریز های نان را میخوردند و تمام میشد و سپس قرص نان را. سوم هیچگاه با چوب حیوانات را نمیزد و مانع اینکار میشد.چون سوار چارپا میشد حیوان رابه اختیار خود میگذاشت و چوب نمی زد. یادش گرامی باد!