تنها ترین مرد
استغاثه بود کارش.امید از همه کس بریده . حقش به ناروا تباه شده.سرمایه ای که در جوانی با زحمت بدست آورده بود و نزد کسانش امانت بود به دیگران بخشیده شده بود. نه سندی بود نه نوشته ای. کسانش که حبر داشتند از ماجرا در گذر سالیان فوت کردند.خود سالیان چند در غربت اسیر. با تقلای بسیار پس از هجده سال توانست برگردد. هنوز اوراق شناسایی نداشت .ماهها زمان برد و ادارات مختلف. اما باید از جایی شروع میکرد.بدون سرمایه. بدون امید به کسانی که حال با سرمایه او به جایی رسیده و او دستش به جایی بند نبود.و حتی اگر سخنی می گفت بدشمنی جواب میشنید. گویا جرم او بود که به نان و نوایی رسیده بودند. باید می رفت و جایی دیگر شروع می کرد. همین که فکر میکرد به آن لحظه آزادیش در غربت که تنها یاری خدا و استغاثه نجاتش داد امید را در دلش زنده می کرد. هنوز هم با امید است که چراغ خانه اش روشن است.