پست نمایندگی
جوان به مدیریت اداره ای در یکی از شهر ها منصوب شده بود. خانواده معتبر و تحصیلات عالی و مطالعات شخصی جامعیتی پدید آورده بود که در بیشتر مسایل صاحب نظر بود و طرف مشورت قرار میگرفت. چون مشکلی روی مینمود مشاورت با او را غنیمت شمرده و نظرش را عمل مینمودند. در آن اوقات انتخابات مجلس فرمایشی بود و گاه فردی بدون اینکه مطلع باشد به نمایندگی برگزیده می شد. باری قرعه فال بنام چوبدار شهر افتاده و به فرمانداری می خوانندش. مرد بیسواد و بی اطلاع از علم سیاست را تبریکها گفته و کاغذ نمایندگی و بلیت را دستش داده و با سلام و صلوات راهی مرکزش میکنند. مرد چند روزی در شلوغی تهران غرق میشود.دید و بازدید و جشنها تمام میشود و جلسات رسمی مجلس افتتاح میشود. مرد هر چه گوش میدهد چیزی در نمی یابد و سخنانش را خریداری نیست. به شهرش بازمی گردد تا به همان شغل خود ادامه دهد وعطای نمایندگی را به لایقش ببخشد که با جوان برخورد می کند. هر آنچه در دل دارد عیان می کند و تصمیم استعفا را. اما جوان بازش میدارد و راهی پیش رویش میگذارد. مرد با آموخته های جوان باز می گردد و به کمیسیون تجارت خارجی وارد میشود و با تهیه قوانین صادرات دام چند سال درآمد بسیاری برای مملکت فراهم میکند و خود از نمایندگان موفق مجلس می شود.