دعای بستن دهان گرگ
مرتع غصبی بود و مال صغیر. نماز خواندن در این زمین باطل و به تجربه رسیده بود که عواقب سهمگینی در پی دارد. چوپانان از نماز خواندن در آن زمین جلوگیری میکردند تا همچنان به غصب خود ادامه دهند. شبی شیخی در راه مانده از آسیب باران و طوفان پناه به چادر شبانان می آورد. در ابتدا متذکر میشوند که نماز اینجا جایز نیست. شیخ وقعی نمی نهد و تا چوپانان از چادر خارج می شوند به نماز می ایستد. یکباره غوغایی بلند می شود که گرگ به گله افتاده. یکی با عصبانیت به شیخ می تازد و شیخ چون هوا را پس می بیند دعایی می خواند که دهان گرگ بسته شود. آن شب گرگها بدون اینکه آسیبی برسانند متواری می شوند.