دوستی (۱۳)
بارها شده این عقیده به ذهنم جهیده که کل روابط ما ایرانیها را تنها فعل "خواستن" است که شکل میدهد. این نظر البته رادیکال میزند، اما تجربیست. کم شده کسی به خود من رسیده باشد و تا سلام از دهنش در نیامده، چیزی از من نخواسته باشد! شما هم لابد مزهی بدمزهی استیصال بعد از توقع بیجای آشنایان را بهدفعات چشیدهاید؟
من فکر میکنم درخواستکردن از دیگری باید با نوعی احتیاط و درنگ همراه باشد. یعنی درخواست باید بعد از مرحلهی آشنایی بیاید، نه همراه با آن. اگر ایندو جابهجا شوند، همان استنباط میشود که من کردم.
توقع از آشنا و ناآشنا انگار جان و جهان ما مردم شده است. اکثر ما فکر میکنیم که علت زادهشدن دیگری سرویسدادن به ماست! من فکر میکنم توقعداشتن در حد مطلوب (که خطوط آنرا البته باید مشخص کرد) بد نیست، اما اگر به شکل عادت اخلاقی و فرهنگی درآمد، جز حرمتشکنی نیست. حرف این است که توقعداشتن را نمیشود از نفس ارتباط حذف کرد، اما باید به آن سامان و چارچوب داد و تا میشود از حدش کاست. این احترام به فردیت افراد است؛ بهرسمیتشناختن حق انتخاب و ماکلیت آنها بر امکاناتی است که دارند.
در دیگر سو، اگر توقع -آنهم به مقدار زیاد با تعرفهی ایرانیاش- درست همگام با ایجاد ارتباط بیاید، آنوقت است که نفس دوستی -که نیاز انسانی و درونی به ارتباط با همنوع است- به تامین منافع شخصی تغییر شکل میدهد و بهواقع از معنی خالی میشود. همین است که من فکر میکنم میزان واقعیبودن دوستی را میشود از سطح توقع افراد سنجید. این هم راهی است از راههای تشخیص.
دوستی (۱۲)