نگاهی به شعر حسین پناهی
كبوترانه هاي كوچك گذري بر شعر انساني حسین پناهي برخی ازهنرمندان و شاعران هستند که آثارشان آیینه ی تمام نمای زندگی شان هست. هنرمندانی که با سرایش و آفرینش شعر درصدد درک موزون و اصیل تری از وجود متکثر انسان– انسان معاصر– که درگیر مسائل و دغدغه های خاص خود در این جهان به شدت ناموزون و بیگانه است، هستند. چنین هنرمندانی اگربه گوهره ی زندگی خود پی برده باشند، درحقیقت زندگی خود را زندگی کرده اند. اگر بپذیریم شعرفرایند تدریجی نوعی هیجان وغرش درون به سمت سکوت بیرون و در فرجام فروکش درون از فشاررها شده و پر تنش است، از این تعبیر نسبتاً نامانوس، شاخه هایی پدید می آیند که به یکباره می تازند، اما چون برداشت های اغلب آن ها مصرفی، خارج از بافت های زنده ی زبانی و سطحی ست، ازحرکت باز ایستاده و در مرداب تئوری های خود نیز می مانند . جدای از غوغاسالاری، برخي از شعر خوانان، دیگرعلاقه ای به خواندن شعرندارند و باز اگر چه از نظر آماری شاعران زيادي داریم اما تیراژ کتاب های شعرخبر از وضعیت اسفبار این شاخه ی ادبی می دهند. عده ای اصطلاح افراطی– انحرافی را در شعر این چند ساله ی اخیر مورد توجه قرار دادند که نشان از ذهن ناخالص، بسته، نگاه غیر متعهدانه وغیر اخلاقی به شعر است و این همه باعث رکود شعر و شعرخوانی شده است. در کنار این هیاهو و سر و صداها، عده ای دیگردر خلوت شبانه ی خود با زبان ساده سعی در باز آفرینی نوعی حس نوستالژیکی دارند. این افراد دغدغه ی شعر مدرن را ندارند و به دور از این جریان ها با مسائل خود درگیر هستند. طرح و تعقیب تنهایی، عدم ارتباط انسان در عصر آهن و دود، خود گویی، حدیث نفس و مسائل این چنینی را دستمایه ی کار خود قرار داده تا خود و ذهنيت خود را بازسرایند . حسین پناهی آدم حساس، مغموم و حیران این عصر درحوزه ی شعر ایران جزو این هنرمندان است که با ما با استفاده از ذهن کودکانه و با زبان گفتار از مسائل ذاتی خود (نه ذاتی شعر) سخن می گوید. او با رویکرد متعارفی که به شعر زمان ما دارد جزو شاعرانی ست که با تکیه بر ساخت های موجود درزبان روزمره و گفتار سعی در باز آفرینی خود دارد. شاعران دیگری هستند که در پی یافتن بافت ها و ساختارهای بدیع و البته نامتعارف در زبان شعر هستند و در واقع به واسطه ی درگیر شدن در کشف چنین مقولاتی ازراههای پیچ در پیچ می گذرند تا بر امکانات این زبان پرتوی نو افکنند . اما پناهی با تکیه بر بینش درون گرایانه و حدیث نفس گویی، حتی با نحو زبان درگیر نمی شود و تلاش او بیشتر بر مضمون وحرکت درمسیر عمودی و نردبانی شعر است . هر چند ناگفته پیداست که شعر او با توجه به زبان خاص خود و نوع برخورد با واژگان ( فیزیک کلمات ) توانسته به درکی موجز و انسانی از جهان و هستی برسد و در برخی مواقع شکواییه ای ست از انسان پر از سوال برعلیه بی تفاوتی کائنات نسبت به شور و شوق انسانی . کهکشان ها کو زمینم زمین کو وطنم وطن کو خانه ام خانه کو مادرم مادر کو کبوترانه ام معنای این همه سکوت چیست ؟! من گم شده ام در تو یا تو گم شده ای در من ؟ ( سلام خداحافظ) اگر بخواهیم دو جنبه ی "جن زدگی و فرهیختگی" را در شعر او جستجو بکنیم، جنبه ی اول در شعر او بیشتر خود نمایی می کند. این بدین معناست که درون و بیرون شعر او در جایی ( آن سوی پنهان شاعر) شکل بسته و سپس شاعر آن را پاکنویس می کند. شاید بتوان به صراحت گفت که شعر پناهی واقعاً متعلق به روحیه ی خاص خود اوست و شعرو شخصیت او درهم تنیده شده اند. در انتهای هر سفر در آئینه دارو ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل ! در آخرین سفر در آئینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است . گم گشته ام، کجا! ندیده ای مرا؟! ( ستاره ) شعر پناهی بیشتر حرفی ست و مفهومی تا اصلاح طلب و عدالت خواه. زبان او نه حماسی و اسطوره ای است چون زبان شاملو و اخوان ثالث و سپهري، نه آنارشیستی و معترض چون نصرت رحمانی. زبان و صدای او از عمق شخصیت محجوب او بیرون می آید. او بینش های فردی خود را با کلامی ساده و آشنا درمی آمیزد و ترکیب این ها می شود حسین پناهی شاعر . لحن او گاه آنقدر صمیمی و کودکانه است که مخاطب را به دلسوزی با او وامیدارد. هم چنین نگرش معما گونه و تلخی که به هستی دارد، نشان از عمق بیهودگی نگرش او به زندگی ست: میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی ؟! ( سلام خداحافظ ) دیالوگ ازمولفه های خاص اوست که گاهی شعرش را به نثر نمایشی نزدیک می کند و تنها تفاوت آن با چنین نثری همان حال و هوای شاعرانه است. گفتگوی خیالی او با معشوق خیالی اش ( نازی ) گفتمان پر از سوال و جواب بیهوده ی انسانی ست که حتی عزیزترین کس، او را نمی فهمد و او دائم ناچار است که هر وقت دردی را طرح می کند آن درد را با لحن صادقانه ای بشکافد و همین شکافتن باعث طرح سوال دیگری می شود و این خود نوعی سردر گمی بیشتر را آبستن است، هر چند در برخی از مواقع شعر او به شعار تبدیل می شود . نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟ من : کاشکی که تشنه م بود . نازی : گشنته نون می خوای ؟ من : کاشکی که گشنه م بود ( سلام خداحافظ ) به هر حال شعر او را مثل شاعران حرفه ای نمی توان با یک دید علمی تأویل کرد چرا که دارای یک نظام و دستگاه منسجم فکری نیست و دغدغه ای جز بیان آلام و آرزوهای خود به عنوان یک موجود آگاه و پر از سوال و سرگشته ندارد. شعر او اگر چه از خصیصه های شعر مدرن چون: ترکیب سازی های نامتعارف، فاصله گیری، فرم، تصویر و ... خالی ست اما به دلیل رفتار ساده و انسانی اش که از شعر و شخصیت او ساطع می شود، لااقل با مخاطب عام خود ارتباط درونی پیدا می کند: ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند "معذرت می خواهم، چندم مرداد است ؟!" و نگفتیم چونکه مرداد، گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است. ( ستاره) شعر او شعر زندگی ست، بر اساس همان زبان ساده و بی پیرایه اش . زندگی ی که هم زیباست و دلچسب و هم زشت و نچسب . هم می تواند تکراری باشد، انسان را از روزمره گی به روزمرگی برساند، هم ناب و تازه باشد چون عطر آویشن . بابک صحرانورد