شعر کوتاه " نوستالژی"
نوستالژی از پس این همه سال چه مانده جز پاکت سیگاری و یک قوری چای و خروار خروار یاد آه لحظه شگرف تعبیر زندگی اکنون مرگ را بگو تا چگونه بنویسم من غمگینم گفتی همین چند قدم مانده تا سر فصل مهربانی فردا فردا را با چه ببینم من قرض دادم نگاهم را به یک آقای پیر سنگی شاید غروب یادهایش را گریه کند . از مجموعه شعر " سرم را به شب تکیه دادم "